Saturday, September 5, 2009

درسبب زواال آل ساسان

بزرگمهر را پرسيدند كه سبب چه بود كه پادشاهي آل ساسان ويران گشت و تو تدبيرگر او بودي و امروز به رأي و تدبير و خرد و دانش تو در جهان نظيري نيست.گفت،سبب دو چيز بود:يكي آنكه آل ساسان كارهاي بزرگ به كارداران خرد و نادان گماشته بودند،و ديگر اهل دانش و خردمندان را خريداري نكردند.

" قابوسنامه ، فصل 43 ، عنصرالمعالي كيكاووس بن اسكندر"

Monday, August 3, 2009

از دفتر خاطرات

ما هزاران غصه اندر كنج دل بنهفته ايم

چون غريقي نيمه جان بر موج دريا خفته ايم

حال آنان كه شاد و سر خوشند از ما مپرس

ما كه در طوفان غم چون زلف يار آشفته ايم

خالقي

جز من اگرت عاشق و شيداست بگو

ور ميل دلت به جانب ماست بگو

ور هيچ مرا در دل تو جاست بگو

گر هست بگو نيست بگو راست بگو

اگر خواهم غم دل با تو گويم جا نمي يابم

اگر جايي شود پيدا ترا تنها نمي يابم

اگر جايي شود پيدا،ز شادي دست و پا گم مي كنم

خود را نمي يابم

هر كس بطريقي دل ما مي شكند

بيگانه جدا دوست جدا مي شكند

بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست

از دوست بپرسيد كه چرا مي شكند

Sunday, July 19, 2009

غزل واره پايانی ديوان نبوت

خرد آن پايه ندارد كه برو پاى گذارى

بختيارى تو و بر مركب اقبال سوارى

چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟

نور پايى كه چنين با دگران فاصله دارى

ليله القدر وصال تو چه فرخنده شبى بود

تا چه ديدى كه چنين مستى و پرشور و شرارى

شعله در خرمن تاريكى تاريخ فكندى

چشم بيدار زمان بودى و خسبيده به غارى

از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت

طرفه فانوسى و آويخته بر طرفه منارى

نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست

از نگاه و نفست حق به طرب آمده، آرى

به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم

كيميايى است سعادت ز فتوحات تو جارى

اى غزلواره پايانى ديوان نبوت

حجت ِِِبالغه شاعرى حضرت بارى

دولتى! اختر اقبال بلندى كه بخندى

رحمتى! سينه آبستن ابرى كه ببارى

شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنانى

كوثر خلد نشان سدره ى معراج تبارى

مژده يى اختر سعدى جرسى نعره ى رعدى

آفتابى، سحرى، خنده صبح شب تارى

يوسفستان جمالى هنرستان خيالى

شكرستان وصالى ز شكر شور برآرى

روح عشقى، هنرى خمر خرابات طهورى

نفحات شب قدرى نفس سبز بهارى

همه اقطار گرفتى، همه آفاق گشودى

به جهادى و مدادى و كتابى و شعارى

توسن تجربه، اى فاتح آفاق تجرد

در شب واقعه راندى ز مدارى به مدارى

ز سوادى به خيالى، ز خيالى به هلالى

پاى پر آبله جبريل و تو چالاك سوارى

بال در بال ملائك به تماشاى رسولان

طائر گلشن قدسى تو و خود عين مطارى

به تجمل بگذشتى به جلالت بنشستى

بر چنان خوان كريمى و چنان خيل كبارى

ميهمان حرم ستر و عفاف ملكوتى

در تماشاگه رازى و تماشاگر يارى

با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان

مهربان باش چو بر حمل امانت بگمارى

تو بر اركان شريعت نزدى سقف معيشت

سير چشمى تو، رسالت ز تجارت نشمارى

به خدايى كه تو را شاهد سوگند قلم كرد

كه حريفان قلم را به فقيهان نسپارى...

عبدالکريم سروش

Thursday, June 18, 2009

نفيسه

آن ها كه هوشمندتر از آن اند كه وارد دنياي سياست شوند،محكوم اند كه توسط نادانان اداره شوند.

افلاطون

Sunday, March 29, 2009

نوروز 88 مبارك




نوروز يادگار صداقت جمشيد عشق فرهاد عظمت كوروش و غرور پارسيان بر شما مبارك

...

نوروز آئين كهن ايرانيان و بهار ارمغان سبز روزگار بر شما مبارك باد

...

نوروز يادگاري از جمشيد شاه پيشداد بزرگترين جشن جهان آريايي و ششم فروردين زاد روز زرتشت(نوروز بزرگ)بر همه آزاد انديشان مبارك باد

...

ايرانيان باستان اولين فصل سال را ‍”به آر“ يعني ”آورنده بهترينها“ ناميدند. در آستانه بهار بهترينها را برايتان آرزومندم


Saturday, March 28, 2009

از اس ام اس هاي زمستان 87

ياد دارم در غروب سرد سرد مي گذشت از كوچه ي ما دوره گرد،داد مي زد:كهنه قالي مي خرم دسته دوم جنس عالي مي خرم،كاسه و ظرف سفالي مي خرم گر نداري كوزه خالي مي خرم اشك در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهي كشيد بغضش شكست اول ماه است و نان در سفره نيست اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟ بوي نان تازه هوشش برده بود اتفاقاً مادرم هم روزه بود خواهرم بي روسري بيرون دويد گفت:آقا سفره خالي مي خريد؟

...

حسين(ع) پيش از آنكه تشنه آب باشد تشنه لبيك بود امّا افسوس كه بجاي افكارش زخم هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند كه بزرگترين ظلم را به او و پيروانش كردند

...

مباني افكار حسين(ع)حق طلبي و خداخواهي است و چون ما تحمل اين دو را نداريم همان بهتر كه كار و افكارش را رها كنيم و فداي لب تشنه اش شويم

...

Friday, February 6, 2009

شعر

ز انديشه گردد همي دل تباه
مهان را چنين پاسخ آورد شاه
كه چو نيك و بد اين جهان بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
فردوسي

سخن دوزخي را بهشتي كند
سخن مزكتي را كنشتي كند
اسدي

هر انديشه كه مي پوشي درون خلوت سينه
نشان رنگ انديشه ز دل پيداست بر سيما
مولوي

سخن كان از سر انديشه نايد
نوشتن را و گفتن را نشايد
سخن بسيار داري اندكي كن
يكي را صد مكن صد را يكي كن
نظامي

ياد دارم ز پير دانشمند
تو هم از من به ياد دار اين پند
هر چه بر نفس خويش نپسندي
نيز بر نفس ديگري مپسند
سعدي
اي بسا تيز طبع كاهل كوش
كه شد از كاهلي سفال فروش
و اي بسا كور دل كه از تعليم
گشت قاضي القضات هفت اقليم

نظامي

گستاخ سخن مباش با كس
تا عذر سخن نخواهي از پس
نظامي
همانم كه از چشم نگذاشتي
مدامم در آغوش برداشتي
گرامي ترت بودم از جان خويش
نبودت ز من هيچكس بيش پيش
مرا هوش و جان و روان با تو است
دلم آشكار و نهان با تو است
فردوسي

Saturday, January 17, 2009

غزلی از عماد خراسانی

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است
حرم ودیر یکی سبحه و پیمانه یکی است
این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است
هر کسی قصه شوقش به زبانی خواند
چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکی است
این همه شکوه ز سودای گرفتاران است
ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکی است
ره هر کس به فسونی زده ان شوخ ار نه
گریه نیمه شب و خنده مستانه یکی است
گر زمن پرسی از ان لطف که من می دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکی است
هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکی است
عشق اتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش دل شمع وپر پروانه یکی است
گر به سر حد جنونت ببرد عشق عماد
بی وفایی و وفاداری جانانه یکی است

Saturday, December 27, 2008

از اس ام اس هاي پائيز 87

محفل آرياييتان طلايي،دلهايتان دريايي
شاديهايتان يلدايي ، مباركباد اين شب اهورايي
فرستنده- تهران ط

يلدا دختر سياه موي بلند بالا يادگار نام وطن

، ميوه پائيزي ايران عروس زمستان در راه است

او را بر سفره مهر بنشانيم و با نسل فردا پيوندش دهيم

ايراني بودن را فراموش نكنيم –يلدا مبارك
فرستنده – تهران ه


عمرتون صد شب يلدا دلتون قد يه دريا توي اين شب هاي سرما يادتون هميشه با ما يلدا مبارك
فرستنده – تهران ر م

يلدا يعني يادمان باشد كه زندگي آنقدر كوتاه است

كه يك دقيقه بيشتر با هم بودن را بايد جشن گرفت – يلدا مبارك
فرستنده – تهران م ج

يلدا يعني بهانه اي براي در كنار هم شاد بودن و زندگي يعني همين
بهانه هاي كوچك گذرا- يلدايت مبارك و زندگيت پر از بهانه هاي شاد باد
فرستنده – تهران ج

روي گلت به سرخي انار شبت به شيريني هندوانه
خنده ات چون پسته ، عمرت به بلندي صد شب يلدا –يلدا مبارك
فرستنده – تهران س ت

هندونه بيار قاچ كنم لپتو بيار ماچ كنم-يلدا مبارك
فرستنده – تهران م

علي در عرش اعلا بي نظير است
علي بر عالم و آدم امير است
به عشق نام مولايم نويسم
چه عيدي بهتر از عيد غدير است
عيد غدير خم بر شما مبارك
فرستنده – تهران الف ه

وقتي زور جامه تقوي مي پوشد بزرگترين فاجعه در تاريخ پديد مي آيد
دكتر شريعتي-فرستنده تهران م ر ب

رفت حاجي به طواف حرم و باز آمد،ما به قرباني تو رفتيم و همانجا مانديم
عيد قربان مبارك
فرستنده – تهران م ر ب

هميشه رفتن رسيدن نيست ولي براي رسيدن بايد رفت
در بن بست هم راه آسمان باز است،پرواز بيآموز
دكتر شريعتي فرستنده – تهران ي ن

خدايا تو كي نبوده اي كه بودنت دليل بخواهد؟
تو كي غايب بوده اي كه حضورت نشانه بخواهد؟
تو كي پنهان بوده اي كه ظهورت محتاج آيتي باشد؟
عيد سعيد قربان مبارك
دعاي عرفه ترجمه دكتر شريعتي- فرستنده تهران – الف ه

اعتبار دوستي شما رو به اتمام است براي شارژ مجدد جوك بفرستيد
تهران – غ م

كاش زندگي هم دنده عقب داشت
تهران- غ م

چي شده آرش كمانگير معتاد شده شيرين، خسرو و فرهاد رو پيچونده
و با دوست پسرش رفته اسكي. رستم اسبش رو فروخته
يه موتور خريده و با اسفنديار مي رن كيف قاپي
تازه فهميدن بزرگمهر حكيم مدركش جعلي بوده
تهران – م ج

خورشيد باش كه اگر خواستي بر كسي نتابي ، نتواني
زرتشت تهران – غ م

قلب ها در سراسر جهان به يك زبان تكلم مي كنند
تهران – غ م

ناكس بود آن كس كه كتابش بدهد كس
ناكس تر از آن كس كه كتابش بدهد پس
تهران – غ م
استشمام عطر خوش بوي عيد فطر از پنجره ملكوت رمضان گوارا وجود پاكتان
فرستنده-تهران ك ك

كم كم غروب ماه خدا ديده مي شود
صد حيف زين بساط كه برچيده مي شود
در اين بهار رحمت و غفران و مغفرت
خوشبخت آن كسي است كه بخشيده مي شود
-پيشاپيش طلوع عيد فطر را به شما تبريك مي گويم
فرستنده –تهران الف ه و س ت

Wednesday, December 17, 2008

در آداب صحبت


نادان را بِه از خاموشي نيست و گر اين مصلحت بدانستي‘ نادان نبودي.
چون نداري كمال فضل‘آن بِه
كه زبان در دهان نگه داري
آدمي را زبان فضيحه كند
جوز بي مغز را سبكساري
×××
خري را ابلهي تعليم مي داد بر او بر صرف كرده سعي دايم
حكيمي گفتش اي نادان چه كوشي
درين سودا بترس از لوم لايم
نياموزد بهايم از تو گفتار
تو خاموشي بياموز از بهايم
×××
هر كه تأمل نكند در جواب
بيش تر آيد سخنش ناصواب
يا سخن آراي چو مردم بهوش
يا بنشين چون حيوانان خموش
×××
اجلِّ كاينات از روي ظاهر آدمي است و اذلِّ موجودات سگ‘ و به اتفاق خردمندان سگ حق شناس به از آدمي نا سپاس.
سگي را لقمه يي هرگز فراموش
نگردد‘ ور زني صد نوبتش سنگ
و گر عمري نوازي سِفله يي را
به كمتر تندي آيد با تو در جنگ

از كليات سعدي- باب هشتم

Tuesday, December 9, 2008

تو بهتر مي داني يا پيغمبر خدا ؟

جواني مادر سالخورده اش را بر دوش كشيد و به ديدار پيغمبر برد.
پيغمبر به مزاح از جوان پرسيد: چرا براي او شوهري پيدا نمي كني؟
جوان گفت: با اين سن و سال و وضع و حال چه صورتي پيدا خواهد كرد
جز ريشخند مردم؟ پير زن مشتي به گرده پسر زد و با خشم گفت: احمق! تو
بهتر مي داني يا پيغمبر خدا؟
كتاب كوچه-احمد شاملو

Thursday, December 4, 2008

بازديد ناقص از كاخ گلستان


اثر كمال الملك ‏‎‏ناصرالدين شاه-تالار آيينه


حوضخانه عمارت گلستان- اثر كمال الملك



عمارت بادگير
ساعت 30/13 روز سه شنبه دوازده آبان يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت شمسي به اتفاق عده اي از دوستان براي بازديد وارد مجموعه فرهنگي تاريخي گلستان شديم.بليط بصورت نيم بها براي هر يك به مبلغ هزار و صد تومان تهيه شد.ابتدا با در بسته ايوان تخت مرمر كه در حال مرمت بود روبرو شديم.در خلوت كريمخاني كسي نبود تا راهنماي ما شود سنگ قبر ناصرالدين شاه در داخل شيشه اي كه گرد وخاك اجازه خواندن نوشته هاي روي آن را نمي داد قرار گرفته بود.بطور خلاصه از سيزده بخش قابل بازديد تنها موفق به بازديد 1- خلوت كريمخاني 2- حوضخانه تالار سلام 3-عمارت شمس العماره(البته فقط طبقه دوم آن هم ناقص)4-عمارت بادگير(عليرغم اينكه سه نفر آنجا بودند ولي اظهار داشتند كه راهنما به مرخصي رفته و ...) و حوضخانه آن 5- كاخ ابيض(موزه مردم شناسي) شديم.بنا به گفته كاركنان آنجا قسمت هاي مهم ديگر كه شامل تالار سلام-تالار آينه-تالار الماس-تالار عاج و ... در روزهاي ذوج باز است.

Sunday, November 9, 2008

باز هم دركه و تصاويري از آن


































جمعه هفدهم آبان از ساعت 7.30 تا 12.30 پياده روي در راههاي پر پيچ و خم و زيباي دركه به همراه

خانواده.تصاوير فوق گوياي زيبايي هاي آنست

اوَل آبان سال 1387

ساعت 18 روز سه شنبه سي ام مهر ماه در (ه پ ا ) جلسه ي شوراي آموزشي داشتيم كه در اواخر جلسه يك كيك تولد روي ميز قرار گرفت من در حالي كه با تعجب به كيك نگاه مي كردم و با خود مي گفتم اين ديگه چه صيغه و سليقه اي است؟ كه براي پايان جلسه كيك تولد خريده اند!...سرانجام اعلام شد كه فردا تولد ... است و همه كف زده و تولدم را به من تبريك گفتند من كه حيران و متحير شده بودم تازه متوجه شدم كه فردا اوَل آبان ماه و روز تولدم است .آن شب برايم به ياد ماندني و خاطره انگيز شد.

Friday, October 31, 2008

دركه

















دركه (از:دَرَ‎‏‏‎‏ٌٍِ‘مخخف دره+كه[كَ‘كِ]علامت تصغير) و آن نام قريه اي است كوهستاني به شمال غربي تهران نزديك اوين (دهخدا)اسم دره اي است از كوه شميران در بلوك شميران تهران كه قراي آن دركه و اوين و در جنوب آنها ونك است.(از جغرافياي سياسي كيهان)
روستاي زيباي دركه در شمال غرب تهران يكي از تفرجگاههاي مورد علاقه مردم تهران براي كوه پيمايي است.بعد از يك هفته كار و تلاش كوهستان و طبيعت زيباي آن محل مناسبي براي تجديد قوا و رفع خستگي است.دركه هوايي پاك و تميز و طبيعتي بسيار زيبا دارد كه بازتاب اين زيبايي را در چهره انسان هاي شاد و بشاش و مهرباني كه با كم ترين فاصله ممكن از كنار تو مي گذرند احساس مي كني .صبح روز دهم آبان هزار و سيصد و هشتاد و هفت






Friday, September 26, 2008

شب شكسته است

بيش از هزار بار
بانگ دراي قافله آفتاب را
مشت درشت راهزن شب
شكسته است
از پشت ميله هاي قفس
من به اين اميد
تنها به اين اميد
نفس مي كشم هنوز
كز عمق جان فرياد سر دهم
شب شكسته است فريدون مشيري

Sunday, September 21, 2008

شعر

جواني گفت پيري را چه تدبير؟
كه يار از من گريزد چون شوم پير
جوابش داد پير نغز گفتار
كه در پيري تو خود بگريزي از يار نظامي
٭ ٭ ٭
خدايا راست گويم فتنه از تست
ولي از ترس نتوانم چخيدن
لب و دندان تركان ختا را
بدين خوبي نبايست آفريدن
كه از دست لب و دندان ايشان
به دندان دست و لب بايد گزيدن قائم مقام فراهاني
٭ ٭ ٭
هر كس كه تو دلبرش شدي پير نشد
وز شربت وصل تو كسي سير نشد
كس را نشنيده ام كه با ديدن تو
آب از لب و لوچه اش سرازير نشد
٭ ٭ ٭
هر خانه در آن سه چهار دختر باشد
بي شبهه عزاخانه مادر باشد
گر دختر تو جوجه خورد هر شب و روز
چشمش پي نان خشك شوهر باشد
٭ ٭ ٭
گفتم رخ تو بهار خندان منست
گفت آن تو نيز باغ و بستان منست
گفتم لب شكرين تو آن منست
گفت از تو دريغ نيست گر جان منست فرخي

Tuesday, September 16, 2008

از اس ام اس هاي تابستان 87

مهر دل ما مدام تقديم شما
عمري كه شود به كام تقديم شما
پيدا نشد آن هديه كه در شأن شماست
يك باغ گل سلام تقديم شما
فرستنده-م –ج
٭ ٭ ٭
خدايا به ما انديشه شريعتي،شهامت مصدق،مرام طالقاني،صبوري خاتمي
عمر جنتي،ثروت رفسنجاني و اعتماد بنفس احمدي نژاد عطا كن. آمين
فرستنده ر- م
٭ ٭ ٭
به .......... گفتند جواب مردمي را كه بهت راي دادند با قطع برق مي دهي؟
گفت:جواب ابلهان خاموشي است
فرستنده-غ-م
٭ ٭ ٭
عجب لطفي خدا در حق ما كرد
كه با عشاق مولا آشنا كرد
اين ميلاد مسعود بر شما مبارك باد
فرستنده-س-ت
٭ ٭ ٭
لره مي ره امتحان رانندگي ،افسر بهش ميگه حركت كن! لره مي زنه دنده عقب
افسر ميگه چرا دنده عقب مي گيري؟ ميگه:مي خوام خيز بگيرم!!
فرستنده-ر-م

عيبجويي

عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت
كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش
هر كسي آن درود عاقبت كار كه كشت
حافظ
٭ ٭ ٭
هر كه عيب دگران پيش تو آورد شمرد
بي گمان عيب تو پيش دگران خواهد برد سعدي
٭ ٭ ٭
عيب درويش و توانگر به كم و بيش بد است
كار بد مصلحت آنست كه مطلق نكنيم حافظ
٭ ٭ ٭
عيب پوشي راه مردان خداست
عيبجوئي نيز كار نا رواست
عيب مردم را بپوش اي مرد حق
تا نگردي خشم حق را مستحق
ساقي
٭ ٭ ٭
همه عيب خلق ديدن نه مروّت است و مردي
نگهي به خويشتن كن كه تو هم گناه داري
سعدي

Friday, August 29, 2008

يوسف نجدشاد

بهار بود و تو بودي و عشق بود و اميد
بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت



يوسف نجدشاد در سال 1319 شمسي در خرّم درّه به دنيا آمد وبعد از سپري ساختن دوران كودكي وتحصيلات مقدماتي وارد دانشسراي كشاورزي كرج وسپس در سال 1338 شمسي به استخدام آموزش و پرورش درآمد.و بعدها موفق به كسب مدرك ليسانس علوم اجتماعي از دانشگاه تهران شد.وي علاقه شديدي به بالا بردن سطح آموزش و پرورش مردم منطقه داشت او در اين راه گامهاي مثبت زيادي را برداشت از جمله احداث اوّلين كتابخانه عمومي خرّم درّه بود.او زماني كه مسؤليت اردوي تابستاني دانشجويان را به عهده داشت با كمك دانشجويان اقدام به ساخت كتابخانه عمومي شهر خرّم درّه نمود.او در خرّم درّه و ابهر و روستاهاي اطراف به عنوان مسئول اداره پيكار با بيسوادي خدمات زيادي را در امر آموزش مردم انجام داده است كه بايد در فرصتي ديگر به خدمات اين مرد وارسته و دانش دوست و پاك سرشت پرداخته شود. اكنون من فقط به بهانه سي و يكمين سال فقدانش از او ياد نمودم.روحش شاد

Sunday, July 13, 2008

این یکیش را نخوانده بودم

جوانی بر اثر فشار عزوبت با خود اندیشید:"بی خبر به حمام زنانه در آمده لعبتی را تصرف خواهم کرد.بی گمان مرا نزد حاکم خواهند برد و او مرا به زندان خواهد افکند یا به تازیانه خوردنم حکم خواهد داد.و تحمل آن هر دو به رفع این خار خارِ بی بهرگی می ارزد!"
باری اندیشه ئی چنین را به کار بست،و چنان که پیش بینی کرده بود او را گرفته نزد حاکم بردند؛و حاکم که از شلتاق او آگاه شد فرمان داد درجای گردنش بزنند.گناهکار که این حکم را شنید حیرت زده گفت:دیگر این یکی را نخوانده بودم!حاکم پرسید:-از این سخن چه منظور داری؟ ماجرای خود باز گفت.حاکم بسیار بخندید و از خون او در گذشت.
***
نادر قلی بودن،پول خواستن
گردن کلفت و ستمگر بودن و باج خواستن:"چاره ئی نیست،طرف نادرقلی است،پول می خواهد.جرأت داری بگو نمی دهم!"
اشاره بر واقعۀ تاریخی است:
نادرشاه پس از فتح هند و هنگامی که دیگر براستی هندیان را از طمع سیری ناپذیر او کارد به استخوان رسیده بود،روزی در دهلی بر دیواری کتیبه ئی دید که پیش از آن نبود.از منشی خود میرزا مهدی پرسید:-آن نوشته چیست؟
میرزا مهدی خواند و گفت:- نوشته اند که"ای نادر! اگر خدائی محتاج بنده ای؛و اگر شاهی نیازمند رعیتی.امّا با این همه ستم که بر ما روا می داری در هند تنابنده ئی به جا نخواهد ماند." نادر گفت: - بگو آنجا در پاسخ بنویسند:"مرا این حرف ها که خدایم یا شاهم حالی نمی شود،نادرقلیم پول می خواهم!"
به نقل از کتاب کوچه-احمد شاملو

Monday, June 16, 2008

ملک زاده خانم در سفرنامه پولاک


پولاک یاکوب ادوارد،سیاح و طبیب مخصوص ناصرالدین شاه بود.وی برای نخستین بار در سال 1274ق
تخم چغندرقند را به ایران آورد و در مقام ترویج و کشت آن بر آمد.دکتر پولاک پس از ده سال اقامت در ایران به وطن خود (بوهم-آلمان) بازگشت و کتابی درباره ایران نوشت به نام "ایران سرزمین و مردم آن " وی سفر نامه ای نیز دارد که بسیار شیرین و خواندنی است.دکتر پولاک در بخش زندگی خانوادگی و فعالیت جنسی به آداب و سنن خانواده های ایرانی ،مخصوصاَ شوهر دادن دختران اشاره کرده و به گفته خودش مثال و دلیلی روشن از دربار ناصرالدین شاه می آورد، که عیناَ مثال او را در اینجا می آورم." هنگامی که ناصرالدین شاه در سال 1848م بر تخت جلوس کرد خواهر خود ملک زاده را وادار به ازدواج با صدر اعظم وقت امیر کرد تا بدین تمهید وی را از نظر خانوادگی به خود وابسته سازد.شاهزاده خانم که دختری دوازده ساله بود مدتها با این پیشنهاد مخالفت ورزید زیرا هر چند امیر مردی زیبا و نیرومند بود در آستانه کهولت قرار داشت و از زن اول خود نیز پسر بزرگی داشت. به هر حال ناگزیر دست از مخالفت برداشت،امیر زن اول خود را طلاق گفت.و خواهر شاه را به زنی اختیار کرد. وی با نیرومندی و قدرت فکری خود چنان شاهزاده خانم را مسحور خود ساخت که سه سال بعد دچار بی مهری شاه شد و به تبعید رفت ملک زاده خانم نیز برخلاف انتظار همگان همراه وی شد. زیرا می خواست خود برای وی غذا بپزد تا مبادا وی را مسموم کنند و از این جهت لحظه ای از او غافل نمی شد. با وجود این،از لحظه ای که زن از شوهرش به ناچار جدا شد استفاده کردند و امیر را به گرمابه بردند و رگ زدند.ملک زاده به تهران بازگشت چند ماهی بعد باز شاه وی را مجبور کرد که به عقد پسر صدراعظم جدید در آید.ملک زاده خانم به دلایل متعدد از این وصلت نفرت داشت،از یک طرف این خانواده در قتل شوهر محبوبش گناهکار بود و از طرف دیگر این شوهر اجباری جوانی بی تجربه و کم فکر بود.وی در مقابل اوامر شاه سر فرود آورد ولی با این جملات:"من به تو حق می دهم که مرا به عقد کاظم خان و همه وزرای بعدی درآوری". البته همان طور که می توان پیش بینی کرد چنین وصلتی با خوشبختی توام نبود.من چند بار به عیادت شاهزاده خانم رفتم و هر بار در پاسخ سئوال خود از ایشان شنیدم که می گفتند:"قلبم درد می کند." پس از گذشت چند سالی باز صدر اعظم دوم ساقط شد، وی و خانواده اش همچون سلف خود به جزای نقدی و تبعید محکوم شدند.حالا باز شاه می خواست که کاظم خان خواهرش را طلاق گوید تا باز وی را به عقد وزیر دیگری در آورد. طبیعی است که کاظم خان ناگزیر بود اطاعت کند و جهیزیۀ مصرح را بپردازد و برای این امر تا آخرین درهم و دینار خود را تأدیه کند.اما شاهزاده خانم به عقد سومین شوهر خود یعنی عموزاده اش عین الدوله درآمد."
سفرنامه پولاک"ایران و ایرانیان"-ترجمه کیکاووس جهانداری-انتشارات خوارزمی

Monday, May 26, 2008

اس ام اس

منتخبی از اس ام اس های بهار سال 87
گلها جواب زمین اند به سلام آفتاب،نه زمستانی باش که بلرزانی و نه تابستانی که بسوزانی،بهاری باش تا برویانی.فرستنده آقای هویدا
امروز دو نفر آدرس و شماره تلفن شما را از من خواستند و من دادم. یکیشون موفقیت بود و اون یکی خوشبختی. تو سال 87 زیاد میاند سراغتون . فرستنده آقای تدینی
سه چیز همیشه در خاطرات انسانها باقی میمونه.
1- دوستان خوب 2- روزهای خوب 3- روزهای خوب در کنار دوستان خوب
فرستنده:آقای کیوان کاظمی
همیشه فکر کن که تو یک دنیای شیشه ای زندگی می کنی پس سعی کن به طرف کسی،سنگ پرتاب نکنی چون اولین چیزی که می شکند دنیای خودت هست.
فرستنده:آقای قربانی
دهقان فداکار پیر شد!
فداکاری هم فراموش شد!
چوپان دروغگو عزیز شد!
شنگول و منگول گرگ شدند!
کبری تصمیم گرفته از خونه فرار کنه!
روباه مکار با کلاغه دستشون تو یک کاسه است!
حسنی رفته شهر دنبال کار،ولی معتاد و کراکی شد!
دارا دیگه انار نداره! بابا هم به سختی نان در میاره!
ما ایرانیا چه مون شده!!!؟
فرستنده :آقای م-ج
نمی دانم چه شد آن قیمت نفت
که باید بر سر این سفره می رفت
نه نفتی آمد و نه قیمت نفت
همانها هم که بود از سفره مان رفت.
فرستنده:آقای غ-م
انواع مردها
مرد اروپایی: یک زن داره یه دوست دختر ،زنشو بیشتر دوست داره.
مرد آمریکایی:یک زن داره یه دوست دختر،دوست دخترشو بیشتر دوست داره!
مرد ایرانی: چهار تا زن داره صد تا دوست دختر ، ننه شو،بیشتر دوست داره!
فرستنده:آقای م-ج

Saturday, April 12, 2008

شبدیز

نام اسب خسرو پرویز شبدیز بود.گویند خسرو پرویز چنان این اسب را دوست داشت که سوگند یاد کرده بود،هر کس خبر هلاکتش را بیاورد،او را بقتل خواهد رسانید روزی که شبدیز مرد،میرآخور هراسان شد و به باربد رامشگر پادشاه پناه برد. باربد در ضمن آوازی واقعه ی اسب را با ایهام و تلویح گوشزد خسرو کرد شاه فریاد برآورد که:"ای بدبخت مگر شبدیز مرده است" خواننده در پاسخ گفت،"شاه خود چنین فرماید" خسرو گفت:" بسیار خوب هم خود را نجات دادی هم دیگری را."
به نقل از کتاب ایران در زمان ساسانیان تالیف آرتور کریستنسن-ترجمه رشید یاسمی-ص601

Thursday, March 20, 2008

عید نوروز بر همگان مبارک باد


نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزدوست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز خلقت جهان پایان گرفت و از این رو است که نخستین روز فروردین را هورمزد نام داده
اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند.

Friday, March 14, 2008

امیرکبیر


محمد تقی فرزند کربلائی محمد قربان آشپز میرزا عیسی (میرزا بزرگ)قائم مقام اول و مادرش فاطمه سلطان بود او دو زن اختیار کرده بود. زن اولش "جان جان خانم"دختر عمویش بود و از او یک پسر به نام میرزا احمد خان مشهور به امیر زاده و دو دختر داشت. زن اول امیر در آذربایجان درگذشت. زن دوم او "ملک زاده خانم"ملقب به عزت الدوله یگانه خواهر تنی ناصرالدین شاه بود. بنا به گفته ای میزا تقی خان در زمان صدارت از زن اول خود جدا شد. عقد ازدواج با همسر دوم که شانزده ساله بود در سال 1265ه ق اتفاق افتاد. مهر او هشت هزار تومان نقد اشرفی ناصرالدین شاهی هجده نخودی و یک جلد قرآن بود. از زن دوم دو دختر داشت که بعدها به امر شاه نامزد دو پسرش، مظفرالدین میرزای ولیعهد و مسعود میرزای ظل السلطان گردیدند. زن دوم در 70 سالگی در گذشت. میرزا تقی خان از منشیان رسمی میرزا ابوالقاسم قائم مقام بود. او تا وقتی که به صدارت برسد به سه ماموریت سیاسی رفت. در سن 22 سالگی به همراه خسرومیرزا به روسیه، و در سن 31 سالگی با ناصرالدین میرزای ولیعهد 7 ساله به ملاقات تزار روس به ایروان و در سن 37 سالگی برای شرکت در کنفرانس ارزنة الروم عازم کشور عثمانی شد. دکتر فریدون آدمیت در کتاب امیرکبیر و ایران اهمیت تاریخی امیر را در سه چیز می داند" نوآوری در راه نشر و دانش و صنعت جدید، پاسداری هویت ملی و استقلال سیاسی ایران در مقابله با تعرض غربی، اصلاحات سیاسی مملکتی و مبارزه با فساد اخلاق مدنی"ناصر الدین شاه در 1264ه ق به تخت نشست و لقب اتابک اعظم را به اسم میرزا تقی خان افزود و از این تاریخ او را امیر کبیر اتابک اعظم می خواندند. دوره ی زمامداری میرزا تقی خان به عنوان شخص اول ایران سه سال و یک ماه و بیست و هفت روز طول کشید. در این مدت "پیشکار دربار همایون"و "امارت نظام"و منصب اتابکی ولیعهد و امور کشوری همه را بعهده داشت. در بیستم محرم 1268 از همه مشاغل عزل گردید و دیگر هیچ کار و لقب و منصبی نداشت. بعضی ماهیت حکومت امیر را نمونه ای از "استبداد منور" شناخته اند. در صدرالتواریخ چنین آمده است: "میرزا تقی خان اول کاری که کرد از مواجب جمیع مردم کاست و از برای هر یک شش ماهه مواجب منظور نمود و شش ماه دیگر را باز گرفت، و در این خصوص فرمانها به مردم داد که هنوز آن فرمانها موجود است. حقوق جمیع علما را کسر کرد، و نصف سال منظور نمود شاهزادگان عظام و وزرای فخام نتوانستند کاری از پیش ببرند، حال همه کس یکسان بود." اگر چه آبله کوبی در زمان فتحعلی شاه به ایران آمد آما قانون آبله کوبی عمومی را میرزاتقی خان بنا گزارد. در ص470 کتاب خاطرات حاج سیاح ، اعتضاد السلطنه به حاج سیاح چنین نقل می کند: "در سفر اصفهان روزی در چهل ستون امیر را برافروخته دیدم. گمان بردم که از سر حد خبر بدی رسیده، اما معلوم شد که فرزندان صادق رنگ آمیز و محمد کله پز از بیماری آبله مرده اند. امیر از آنان مؤاخذه کرد چرا با وجود آنکه دولت مایۀ آبله کوبی را فرستاده و در معابر هم جار زده اند که اطفال را آبله بکوبید، قصور کرده اند؟ پس گفت: "از هر یک پنج تومان گرفته، مرخص کنید و پول را در صندوق خاص خرج مریضان بگذارید، "چون توانائی پرداخت آن را نداشتند"دستور داد که از کیسۀ خودش این پول را به صندوق بدهند تا قانون اجرا شده باشد." بعد من به امیر گفتم: "این مطلبی نبود که اینقدر شما را مشتعل کرده بود." فرمود:"شاهزاده، تعجب دارم که شما شنیدید دونفر ... بی جهت تلف شده اند و به شما تاثیر نکرد. "از این سخن امیر"من بسیار شرمنده شدم." از نو آوریهای امیر تاسیس دارالفنون است. هنگامی که معلمین اتریشی وارد ایران شدند دو روز بود که امیر عزل و میرزا آقاخان صدراعظم شده بود. دکتر آدمیت در مورد برکناری میرزا تقی خان می نویسد: " از سه عامل قدرت : شاه پشتیبان حکومت امیر بود و تنها نگهبان آن، هیات اعیان دربار دشمن کین خواه بود و در پی عزل و اعدام او می گشت، انگلیس و روس هر دو اخلال می کردند و طالب برکناری او از حکومت بودند. قدرت امیر بر نیروی هر کدام از دو حریف معاند می چربید. دولتش زمانی به راه تباهی افتاد که شاه از پشتیبانی او دست برداشت. نظر تاریخ نویسان ما اینست که غرور میرزا تقی خان سبب نابودی او گشت... میرزا تقی خان به نیروی فکر و شخصیت خود مغرور بود، خود را سرآمد همگنان می دانست. این واقعیت بود و خودش به این معنی آگاه. " یک یا دو روز پس از خلع امیر از همه مناصب دولتی، روانه تبعیدگاهش گردید. شاه و مهدعلیا هر چه کوشیدند که عزت الدوله را از شوهرش جدا سازند، کامیاب نشدند. میزا تقی خان و عزت الدوله و دو دختر کوچکش که یکی شیرخوار بود در یک کالسکه نشستند، مادر میرزا تقی خان و میرزا احمدخان پسر چهارده ساله امیر در کالسکه ی دیگر، به سوی سرنوشت روان گشتند. روزگار تبعید به چهل رسید. جنایت بزرگ تاریخ روز جمعه هفدهم ربیع الاول 1268 ه ق در حمام فین کاشان بدست حاج علی خان پدر محمد حسن خان اعتماد السلطنه(نویسنده صدرالتواریخ) صورت گرفت. اعتماد السلطنه در این باره چنین می نویسد: ... از طرف دولت خواستند امین دولتخواهی را که واقعاً روی دل با دولت داشته باشد و به وعده و وعید و ایثار مال میرزا تقی خان فریب نخورد در کاشان فرستد تا او را دفع دهد، و خیالات همگان را آسوده سازد... خلاصه قرعۀ این خدمت را که فایدۀ عمومی داشت به نام والد مؤلف مرحوم حاجی علیخان اعتمادالسلطنه زدند و او در آن هنگام از جان نثاران دولت و وزرای بزرگ دربار بود و فراش باشیگری داشت.

Saturday, January 19, 2008

موزه جواهرات ملی


روز سه شنبه بیست و پنجم دیماه همراه با گروه علوم اجتماعی از موزه جواهرات ملی ایران واقع در خیابان فردوسی تهران بازدید کردیم. من و همکارانم از توضیحات راهنمای موزه ،مطالب جالب و سودمندی را آموختیم که من به اختصار در اینجا می آورم:
ساختمان این موزه در زمان رضا شاه توسط آلمانی ها ساخته شده و در سال 1316ه ش قسمت عمده جواهرات به بانک ملی ایران منتقل و به عنوان پشتوانه اسکناس قرار گرفت. شروع جمع آوری و ضبط جواهرات در دورۀ قاجار آغاز و جواهرات پیاده(منظور سنگهای قیمتی هستند که با آنها چیزی ساخته نشده و هم اکنون نیز خیلی از آنها به صورت پیاده بر روی هم در ظروفی قرار دارند) بر تاج کیانی و کره جغرافیایی و تخت طاووس نصب گردیده است.
زیبایی اشیای موجود در موزه چشم هر بیننده ای را خیره می سازد.از معروف ترین اشیای قیمتی می توان به دریای نور اشاره کرد که توسط نادر شاه از هند به ایران آورده شده است.دریای نور درشت ترین و زیباترین برلیان با وزن هفت مثقال و 20 نخود یعنی حدود 182 قیراط(هر قیراط 2/. گرم) و به رنگ صورتی است.همه سطوح دریای نور صاف و یک نواخت است جز یک سمت آن که فتحعلیشاه عبارت "سلطان صاحب قران فتحعلیشاه قاجار 1244" را کنده کاری کرده است.در زمان ناصرالدین شاه دریای نور در قابی زرین با شیر و خورشید و تاج مرصع به 257 قطعه برلیان ریز و عالی و چهار قطعه یاقوت قرار دادند که اکنون در موزه در میان دیگر جواهرات جلوه نمایی می کند. کره جغرافیایی که به تقلید از کره کوچکتر که از هدایای اروپائیان به ناصرالدین شاه است ساخته شده و 51366 قطعه از سنگ های قیمتی پیاده بر روی آن سوار شده و 37/5 کیلو گرم وزن دارد.در این کره اقیانوس ها و دریاها با زمرد و آسیا با یاقوت و لعل ،ایران با الماس،اروپا مرصع به یاقوت،آفریقا با یاقوت سرخ و کبود،آمریکای شمالی و جنوبی و استرالیا مرصع به یاقوت و لعل است و خط استوا نیز با الماس و کوه دماوند با یاقوت درشتی مشخص و شهر تهران نیز با یاقوت معروفی به نام اورنگ زیب نمایان است. تاج کیانی تاج مخصوص سلاطین قاجار است که به دستور فتحعلی شاه ساخته شده چرا که با انقراض ساسانیان،شاهان ایران هیچگاه از تاج به این شکل استفاده ننموده بودند و طی آن دوران تاج بصورت جقه بوده است.در این تاج الماس،زمرد،یاقوت و مروارید استفاده شده است.تخت طاووس که به نام تخت خورشید بوده و بفرمان فتحعلیشاه در سال 1216ه ق ساخته شده که بعد از ازدواج با طاووس تاج الدوله ،نام تخت خود را طاووس قرار می دهد.(تخت طاووس نادر با مرگ وی توسط غارتگران تخریب و به یغما برده شد)در هنگام ورود به ساختمان اصلی موزه تخت طاووس شکوه و زیبایی خود را به بازدیدکنندگان نشان می دهد قابل توجه است تخت طاووس قاجاری نیز از دید غارتگران مخفی نمانده است و ناخنک هایی در چند جای این تخت به چشم می خورد.
الماس کوه نور که پس از تراش مجدد،وزن آن 83/108 قیراط رسید اکنون جزو گوهرهای تاج شاهی بریتانیاست.کوه نور در سال 1850م به ملکه ویکتوریا اهدا شد.

Friday, January 18, 2008

دنیا دو روز است

یک روز با تو و یک روز علیه تو
روزی که با توست مغرور مباش
و روزی که علیه توست صبور باش
هر دو پایان پذیرند

Tuesday, November 20, 2007

نصرالله خان قراگوزلو از وزیران عهد قاجار

گیرم که فلک به مهر مایل گردد
کام دلم از وصل تو حاصل گردد
این دل که شد از فراق تو قطرۀ خون
مشکل که دگر باره مرا دل گردد

اقبال لاهوری

همچو آئینه مشو محو جمال دگران
از دل و دیده فرو شوی خیال دگران
در جهان بال و پر خویش گشودن آموز
که پریدن نتوان با پر و بال دگران

Friday, November 16, 2007

عمرخیام

بر سنگ زدم دوش به سبوی کاشی
سر مست بدم چو کردم این اوباشی
با من به زبان حال می گفت سبو
من چون تو بدم تو نیز چو من باشی

عبید زاکانی

شخصی دعوی خدایی می کرد او را پیش خلیفه بردند او را گفت: پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری می کرد او را کشتند گفت: نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم
از رساله دلگشا

Friday, November 9, 2007

مدرسه رشدیه -اولین دبستان به سبک امروزی

حاجی میرزا حسن رشدیه روحانی زاده ای که اولین دبستان رابه سبک امروزی در تبریز بنیاد نهاد. او زمانی که از پیشرفت مدارس در کشورهای خارجی از طریق نشریات آگاهی یافت راهی بیروت شد و شیوۀ آموزگاری را در آنجا فرا گرفت و در سال 1267 خ 1305ه ق اولین دبستان را در مسجدی به شیوۀ مکتب داران به راه انداخت. کسروی در کتاب تاریخ مشروطه ایران چنین نقل می کند : ... ملایان به دستاویز آنکه الفبا دیگر شده و یک راه نوینی پیش آمده ناخشنودی نمودند و سرانجام او را از مسجد بیرون کردند.چند سال بدینسان از جایی به جایی می رفت و به هر کجا ترشرویی ها از مردم می دید تا حیاط مسجد شیخ الاسلام را که خود مدرسۀ کهن بوده گرفت و با پول خود اطاق های پاکیزه ای ساخت و آنجا را دبستان گردانیده نیمکت و تخته سیاه و دیگر افزارها فراهم گردانید و شاگردان هم گرد آمدند... روزی طلبه ها به آنجا ریختند و همۀ نیمکت ها و تخته ها را در هم شکستند و دبستان را بهم زدند.پس از این حاجی میرزا حسن در تبریز نماند و به قفقاز و مصر رفت و بود تا امین الدوله به والیگری آذربایجان آمد... با تلگراف رشدیه را به تبریز خواست و با دست او دوباره دبستان با شکوهی در ششکلان بنیاد نهاد.که به شاگردان رخت و ناهار داده می شد و همۀ در رفت آن را امین الدوله می پرداخت و بود تا در سال 1276خ 1314ه ق که امین الدوله به تهران خواسته شد و او حاجی میرزا حسن را با خود آورد تا در اینجا هم دبستانی بنیاد نهد

لطیفه

قزوینی تابستان از بغداد می آمد ، گفتند: آنجا چه می کردی ؟ گفت: عرق
***
درویشی گیوه در پا نماز می گزارد. دزدی طمع در گیوۀ او بست گفت: با گیوه نماز نباشد درویش دریافت گفت: اگر نماز نباشد گیوه باشد
***
واعظی بر سر منبری گفت : هر گاه بنده ای مست میرد، مست دفن شود و مست سر از گور بر آورد. خراسانی در پای منبر بود گفت : به خدا آن شرابی است که یک شیشۀ آن به صد دینار می ارزد
از کلیات عبید زاکانی

Thursday, November 1, 2007

حافظا باز نما قصّه ی خونابه ی چشم
که بر این چشمه همان آب روان است که بود

وعاظ عصر مشروطه


در میان وعاظ ، ملک المتکلمین و سید جمال واعظ از روشنفکران مشروطه بودند .که سید جمال واعظ به تندی و تلخی می گفت: ای مردم ایکاش خداوند به جای این همه "ایمان" یک جو "عقل" به شما عطا می کرد. شما باید نخست مفهوم آزادی را در یابید آنگاه به طلب آن برآیید. ورنه دیگران به نام شما معرکه گیر خواهند بود و شما از گردونه بیرون.اگر " به حقوق خودتان ملتفت نشوید" دیگران برایتان حقوق خواهند ساخت. یکی مرشد خواهد شد و یکی قطب،یکی شارب و یکی شاه و یکی پیغمبر این واعظ روشنفکر در منبری از حاضران پرسید: به نظر آنها کشور به چه نیاز دارد، هر کسی چیزی گفت: اتحاد،وطن پرستی و غیره سید پذیرفت که همه اینها لازم است ولی افزود که پیش و بیش از هر چیز به " قانون " نیاز است. آنگاه به شیوه ای که ملاها در مکتبخانه ها الفبا را به کودکان می آموختند، شروع کرد به هجی کردن حروف آن ، اول یکی یکی، بعد دو تا دو تا. قاف،الف، تا،الخ و از حاضران خواست که با او تکرار کنند. سپس خطابه ای ایراد کرد که قاعدتاً عمیقترین مدیحه ای است که در تاریخ انقلاب مشروطه در ستایش " قانون " سروده شده است .ملک المتکلمین گاهی گامی فراتر می نهاد و هراس از این گفته نداشت که: در ایران "طبقه بالا و پائین در حفظ بساط استبداد" همداستان یکدیگرند. توده ی عوام چنان در " منجلاب جهل و نادانی غوطه ورند" و چنان از دنیا و مطالب بزرگ عالم بی خبرند" که به هر باد می چرخند.

عمرو و لیث و حمل اسباب آشپزخانه


گویند،در روز گرفتاری عمرو بر زمین نشسته و یکی از سپاهیان در ظرفی که غذای اسبان را ترتیب می دادند،به جهت وی غذایی می پخت، سگی سر در آن کرده و به سبب تنگی دهن ظرف نتوانست سر بیرون کند،از این جهت متوحش شده با ظرف غذا گریخت. چون این صورت مشاهده عمرو افتاد قاه قاه خندیدن گرفت. یکی از قراولان سبب آن خنده پرسید،گفت:امروز صبح ناظر کارخانه شکایت داشت که سیصد شتر به جهت حمل اسباب آشپزخانه کفایت نمی کند،و حالا سگی به آسانی حمل و نقل اسباب کارخانه و غذای مرا با هم می کند.

به نقل از کتاب تاریخ کامل ایران- سر جان ملکم- ترجمه میرزا اسماعیل حیرت-ص179.

اوضاع ایران در زمان قاجار

" راستی اینست که در آن زمان یک دولت بوده و یک شریعت. روشنتر گویم: یکسو ناصرالدین شاه فرمان می راند، بنام دولت و یکسو ملایان فرمان می رانده اند بنام شریعت ، و این دو ، چون همیشه با هم در نهان و آشکار کشاکش می داشته اند از اینرو ملایان هر چه بفرمانروایی خود افزودندی آن را پیشرفت شریعت نام نهادندی ، و مردم نیز جز این نخواستندی و ندانستندی. امّا اینکه کشور را دشمنانی هست و می باید اندیشه آنان هم کرد ، و یا اینکه کشور قانونی در باید که ستم کمتر باشد و دیگر مانند اینها ، چیزهاییست که حاجی میرزا جواد و مانندهای او هیچ نمی دانسته اند.( حاجی میرزا جواد مردی بود که در فزونی پیروان ، چیرگی بمردم ، در میان همکاران خود کمتر مانند داشته ، سخنش در همه جا می گذشته ، و دولت پاسش می داشته و مردم جانفشانیها در راهش می نموده اند.) ص130-تاریخ مشروطه ی ایران

Friday, October 12, 2007

زرتشت


زمان زندگانی او 1500 تا 3000 سال پیش از میلاد گفته می شود. پیامبری که از گفتارش بزرگانی چون فیثاغورث-ارسطو-افلاطون و ... با افتخار و غرور یاد کرده و راجع به فلسفه وی سخن گفته اند. نیچه مرد برتر یا ابر انسان را در وجود زرتشت یافته و در کتاب "چنین گفت زرتشت"از او به عنوان شخصیت نمادین برای کاوش و درک معنای نسبت خدا و انسان و دین و اخلاق و فلسفه و علم و تمامی وجه معنوی انسان استفاده می نماید. زرتشت انسان موحدی بود که بر علیه خرافات و موهومات زمان خود قیام و به تبلیغ پندار و گفتار و کردار نیک پرداخت. سرودهای زرتشت به گاثه ها معروف است که با صدای خوش و آهنگین خوانده می شود و هفده قطعه می باشد. سایر بخش های اوستا به زرتشت ارتباطی نداشته و بعدها به آن اضافه شده است. زرتشت از کودکی نزد معلمی به نام برزین به کسب علم و معرفت پرداخت.آموزه های برزین او را به مدت ده سال به تفکر و اندیشه وا داشت. روزی هنگامی که بر فراز کوه به آسمان نظر دوخته و غروب خورشید را می نگریست ناگهان به حقیقت و اصلی بزرگ آگاهی یافت و جانش آکنده از شادی و لبریز از سرور و بهجت شد. او اندیشید همان گونه که روز را همواره روشنی هست و تاریکی در آن راه ندارد و شب را همواره ظلمت است و به روشنی نمی رسد، نیکی نیز پیوسته نیک است و زشتی همواره زشت. نخستین پیرو زرتشت پسر عمویش مدیوماه بود که مدت ده سال تنها یاور او به شمار می رفت. زمانی که آغاز رسالت نمود متنفذان، روحانیان و نجبا انجمن نمودند و رای به تبعید زرتشت دادند. او به همراه خاندان خود پدر،مادر،پسران و دختران،عموزاده اش مدیوماه و شاید معدودی از پیروانش از موطن خود که در شمال و ایرانویج واقع بودرها کرده و به سوی جنوب شرقی روان شد. و سر انجام به قلمرو پادشاهی گشتاسپ می رسد. به کاخ شاه می رود و از آیین خود می گوید و از او می خواهد تا به دین اهورایی وی در آید. گشتاسپ به وزیر خود جاماسپ امر می کند تا به عقاید زرتشت رسیدگی کند. جاماسپ خود فریفته اصول اخلاقی و آیین ساده و اصول استوار پیامبر شده و نظر موافق خود را ابراز می کند. گشتاسب نیز دین تازه را می پذیرد. فرشوشتر برادر جاماسپ نیز دین تازه را قبول می کند و بدین ترتیب دین زرتشت رسمیت پیدا می کند. زرتشت سه پسر به نام های ایست واستر- اوروتت نر- خورشید چهر (هور چیثر) و سه دختر به نام های پوروچیستا – فرنی – تریتی داشت .زرتشت دو یا سه بار ازدواج کرده است که یکی از همسرانش دختر فرشوشتر به نام هودی Hvovi بوده است. و جاماسپ آن حکیم بزرگ با دختر کوچک زرتشت به نام پوروچیستا ازدواج کرد و موقعیت خود را استوار نمود. زرتشت ،گشتاسپ را از دادن خراج به تورانیان منع نمود. ارجاسپ پادشاه تورانی در دومین حمله خود به بلخ خرابی بسیاری وارد کرد. در این هنگام گشتاسپ در پایتخت نبود و چون ایرانیان هزیمت یافتند ، زرتشت در آتشکده انوش آذر برای پیروزی شان دعا می کرد. که یکی از تورانیان به نام تور برادروش از پشت به وی حمله کرد و سرانجام در سن هفتاد و هفت سالگی کشته شد. در این ماجرا لهراسپ پدر شاه و زرتشت و همراهانش در آتشکده کشته می شوند، همسر گشتاسپ که زنی دلیر و خردمند بود خود را به گشتاسپ رسانیده و شرح غم انگیز ماجرا را بیان می کند. فردوسی از زبان همسر گشتاسپ هنگام رو به رو شدن با شوهرش چنین می گوید: منظور از هیربد پیامبر است

سپاهی ز توران بیامد به بلخ / که شد مردم بلخ را روز تلخ
همه بلخ پر غارت و کشتن است / وز ایدر تو را روی بر گشتن است...
شهنشاه لهراسپ در شهر بلخ / بکشتند و شد روز ما تار و تلخ
وز آنجا به نوش آذر اندر شدند / رد و هیربد را همه سر زدند

بر گرفته از کتاب : زرتشت پیامبر ایران باستان- نوشته و پژوهش- هاشم رضی

Thursday, October 4, 2007

شعر


هر کس که سفر کند پسندیده شود
در عین کمال نور هر دیده شود
پاکیزه تر از آب نباشد چیزی
یکجا که کند مقام گندیده شود
***
یک سخن بشنو که گویم از وفا داری تو را
با کس منشین که آموزد جفا کاری تو را
***
گر طاعت خود نقش کنم بر نانی
و آن نان بنهم پیش سگی در خوانی
و آن سگ سالی گرسنه در زندانی
از ننگ بر آن نان ننهد دندانی
***